X
تبلیغات
رایتل

سالمندها - خاطره

نگاهی به وضعیت سالمندان - پزشکی سالمندان - داستانهای سالمندان - مدیر خانم بشیری


پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند او می دانست تا رسیدن به خدا راه دور و درازی دارد. به هم این دلیل
، چمدانش را برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آن که با کسی حرفی بزند سفرش را آغاز نمود. چند کوچه آن طرف تر، به پارکی رسید که پیرمردی در آن نشسته بود و به پرندگان دانه می داد. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. آن مرد پیر گرسنه به نظر می رسید و پسرک هم احساس گرسنگی می کرد؛ لذا از داخل چمدانش یک ساندویچ و نوشابه برداشت و به وی تعارف کرد. پیرمرد هم غذا را گرفت و لبخند زنان با هم شروع به خوردن کردند. پس از اتمام نهار آن ها تمام بعد از ظهر را با هم بودند و به پرندگان دانه دادند بی آن که کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد آن پسر فهمید که باید به خانه بازگردد ولی هنوز چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، مرد سال خورده با دیدن این صحنه پسرک را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسر بچه به خانه رسید مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی شادمان بود جواب داد: پیش خدا!! پیرمرد هم به خانه اش رفت و همسرش از او سؤال کرد: چرا این قدر خوشحالی؟ پیرمرد پاسخ داد: امروز بهترین روز عمرم بود چرا که در پارک با خدا ملاقات داشتم!!
منابع این نوشتار محفوظ است.

[ سه‌شنبه 17 دی 1392 ] [ 20:28 ] [ ----- ]

[ 1 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

☆天使の羽(白)*HoneyCandle☆

پر سفید

Rainbow ButterflyⅡ

پروانه ها
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • موسیقی