قسمت اول
...
پس از چند ساعت چشمانم را باز کردم. انگار منتظر چیزی بودم، ولی مثل همیشه کسی پیشم نبود؛ به آش پزخانه رفتم و صبحانه مختصری خوردم و طبق عادت هر روزه برای پیاده روی و ورزش با پیرمردهای هم سن و سالم به پارک داخل محله رفتم؛ بعد دوباره به خانه بازگشتم و پس از حمام و صرف ناهار در اتاقم خوابیدم. بعد از بیدار شدن به باغ قشنگم رفتم و مدتی را با درختان و گیاهان مورد علاقه ام گذراندم.
...
روزها پشت سرهم می گذشت و باز همان روزهای تکراری و من هم چنان تنها بودم، تنهای تنها. دوست داشتم همه عزیزانم در کنارم باشند و ساعت هایم را با آن ها بگذرانم؛ اما انگار قرار نبود این طور شود. ... دو ماهی به همین منوال گذشت و من دیگر توان تنها ماندن را نداشتم؛ به همین دلیل تصمیم گرفتم تا دوباره به بهانه ای فرزندانم را دور هم جمع کنم. خودم را به مریضی زدم و از یکی از دوستانم خواستم که به پسرم بهرام زنگ بزند و او را به خانه دعوت کند. بعد از گذشت نیم ساعت در منزل به صدا در آمد. چشمانم بسته بود که سلام گرم بهرام را شنیدم؛ کمی با او صحبت کردم و بعد هم خوابیدم. پس از بیدار شدن، فرزندان را در کنار خود دیدم. همه به دورم حلقه زدند و این باعث خوش حالی من شد. سه چهار روزی گذشت و هم چنان خود را بیمار جلوه می دادم، تا این که به پیش نهاد یکی از دختران و علی رغم میل باطنی ام، مرا به بیمارستان بردند. آن جا بود که همه چیز بر ملا گردید. وقتی به خانه رسیدم، مورد خشم فرزندانم قرار گرفتم و بعد از مدتی همه یکی یکی از کنارم رفتند. احساس کردم شکست خورده ام، خرد شده ام، اما هیچ کس تحقیر گشتنم را ندید؛ آن ها رفتند تا باز هم تنها بمانم. بعد از سه چهار هفته بهرام با من تماس گرفت و گفت که قرار است امشب همه در خانه باغ جمع شویم و من هم بی خبر از همه جا خیلی شادمان شدم. کمی میوه و شیرینی خریدم و منتظر ماندم. ... پس از چند ساعت مهمان ها آمدند و بعد از صرف شام خواستند تا به سالن پذیرایی بروم؛ در آن جا بود که فکر کردم می خواهند از من عذر خواهی کنند، به همین دلیل پیش دستی نموده و گفتم: شما فرزندان من هستید و هیچ گاه از شما کینه ای به دل نداشته ام؛ ارزش شما بالاتر از این هاست، که یک دفعه بهروز شروع به حرف زدن کرد و گفت: می خواهیم خانه را بفروشیم. در حالی که خوب گوش می دادم چیزی در من خالی شد. ... انگار آب سردی روی بدنم ریخته باشند. وقتی به خودم آمدم دیدم فرزندانم نیستند. به اتاق خوابم رفتم و گریستم. آن ها از من می خواستند که خانه باغ زیبایم را بفروشم. خانه ای که خاطرات همسر مهربانم را تداعی می کرد. شاید قصد داشتند با پولش سر و سامانی به زندگی شان بدهند. خلاصه چند روزی به همین منوال گذشت تا بعد تصمیم گرفتم که جلوی شان بایستم، ولی آن ها مُصِـرتر از این حرف ها بودند که من می پنداشتم. به همین دلیل و به خاطر آن که بیش تر از این پرده احترام میان ما پاره نشود تن به این خواسته دادم.
...
امروز روزی ست که برای آخرین بار در این خانه باغ هستم و فردا باید آن جا را با تمام خاطراتش ترک گویم. بچه ها از من خواسته اند که روزها را بین شان تقسیم کنم و هر ماه در منزل یکی از آن ها باشم. اصلاً نمی دانند که این دقیقاً چیزی است که مرا آزار می دهد؛ اگر چه دوست دارم که همیشه در کنارشان باشم.
...
یاد روزهایی که با عشق برای آن ها پدری می کردم بخیر؛ هنگامی که اولین قدم های زندگی را با کمک من بر داشتند؛ آن زمان که به زمین خوردند و آن ها را از روی زمین بلند کردم؛ ایامی که با عشق کار نمودم تا زمینه آسایش آنان را فراهم کنم؛ ... آه ه ه ه ... توقع زیادی نیست، در کنار آن ها بودن اما هیچ کدام نمی فهمند. اکنون که پیر و فرتوت شده ام باید عصای دستم شوند و مرا بیشتر درک کنند، ولی برایم تصمیم می گیرند و خانه باغ قشنگم را می فروشند. باید روزهای باقی مانده ی عمرم را در جایی بگذرانم که متعلق به آن نیستم. می ترسم که اگر به خانه شان بروم پرده های احترام بین ما بیش تر دریده شود به همین دلیل تصمیم گرفتم چمدانم را بردارم و از خانه بیرون بروم، بی آن که بدانم مقصدم کجاست، در خیابان های شهر پرسه زدم و به دنبال مکان امنی گشتم. یک دفعه از حال رفتم ... دو ساعت بعد وقتی بیدار شدم، خودم را در مقابل درب بزرگی دیدم. درب بزرگی که بر بالای آن نوشته شده بود، خانه بهشت سالمندان. نمی دانم چرا ولی احساس کردم می تواند جای مناسبی برایم باشد. در زدم و وارد شدم. ... از این ساعت به بعد خانه باغ زیبایم، این بهشت است و من یکی از اهالی آن.
و این داستان ادامه دارد ...
خاطره ...
http://harkat.com/view/a252de40-ebd0-40ed-8a96-56d7ddf9cb8c
فرا رسیدن بهار زیبا را پیشاپیش تبریک عرض کرده و سالی زیبا و سرشار از شادی و موفقیت برای شما آرزومندم.
سلام
به این لینک مراجعه کن اسم وبلاگت اونجاست
http://ploton.blogsky.com/1393/12/15/post-470/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87
خداوندعافبت همه رادرچنین سن وسالی بخیرکند.ان شاءالله
ازچشمامون معلوم
حرفهای این دلهای خانم
مثل عاشواربایدشه رحلتت یاام کلثوم
رسیده روز عذای تو
سیاه میپوشم برای تو
تاکی شیعه ازت شرمنده شه
بایداسمت دوباره زنده شه
غلامتم بی بی
غلامتم
ازدچشمامون معلوم
حرفای این دلهای این خانم
مثل عاشواربایدشه رحلتت یاام کلثوم
رسیده روز عذای تو
سیاه میپوشم برای تو
تاکی شیعه ازت شرمنده شه
بایداسمت دوباره زنده شه
غلامتم بی بی
سلام مرسی بزرگوار لطف دارین
هر صبح پلک هایت
فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند …
سطر اول همیشه این است:
" خدا همیشه با ماست . "
پس بخوانش با لبخند
سلام من مدیر وبلاگ بهار همیشه پابرجاهستم خواهر عزیزم لوگوهای من در و بی بی بود میتونستین کلیک کنید بیاین خوب حتما دقت نکردین اشکال نداره این وبلاگ رسمیه من دلنوشته های من و خداست بازم ممنون میشم از بی بی بامن و شیعیان بی بی همسفر شوید یه خرده کتابی حرف میزنم ببخشید
سلام مرسی از نظر قشنگتون خیلی خوشحالم هنوز هم مثل شما مهربونو خوش قلب هستند خجالتم ندین بخدا من برای پیداکردن این َآهنگ خیلی گشتم بعد که پیداشد کدش نبود بزارم تو وب پخش شه ولی خواستم شد و درمورد وبم برای اولین بار جرات دارم بگم اولین شاید نباشم ولی اولین هستم که از یک عنوان دارم فعالیت میکنم جانم فدای غریبی حضرت ام کلثوم که نه تلویزیون نه مجله نه مداحا نه هیچکی ازش نمیگه افراد خیلی کمی میگن حتی روحانیون محترم نه همشون ولی خودم شنیدم که گفتن این شخص وجود نداشت و لقب حضرت زینب بود یعنی چی نمیدونم بخدا حرف زیاده و دلم پر کسی ندارم بیاد از وبم حمایت کنه و چند نفری بازتاب بدیم بازم شکر هستند مثل شما مهربون که باحرفشون بهم امید میدن همیشه به وبم بیاین بخدا نیاز به حرفهای خوبتون دارم تادر این راه قشنگ از پانیوفتم باافتخار لینک شدین منم 3 تا4 وب دارم شمالینک شدین عزیز
ما همیشه خوشبختی را در دوردست ها می جوییم اما غافل از ان که خوشبختی همان لحظات زندگیمان هستند و می گذرند
ما همیشه خوشبختی را در دوردست ها می جوییم اما غافل از ان که خوشبختی همان لحظات زندگیمان هستند و می گذرند
امید یعنی آرزو کنیم چیزی اتفاق بیفتد !
ایمان یعنی یقین داریم چیزی اتفاق خواهد افتاد !
شجاعت یعنی اینکه باعث شویم چیزی اتفاق بیفتد …
سلام و خداقوت دوست عزیز
پست جدیدم را حتما حتما بخوانید...
سلام و خداقوت دوست عزیز
ممنونم از حضورتان
آره دخترم حدبیث در جشنواره نی نی وبلاگ برنده شد...
ای کاش .......آدم فقط یک ماه تو زندگیش داشت افسوس و هزاران افسوسسسسسسسسسسسسسسس نه هزاران ماه؟؟؟؟!!!!
بسیار زیبا بود
عالی و زیبا .....سپاس
رفاقت را جای عشق در دلم سپردم،تا با یاد رفیق،از درد هیچ عشقی نسوزم

سلام :
مرسی از حضور گرم اتون در وب ام که نهایت معرفتتون رو میرسونه ، علت تاخیر من اشکالی بود که در رمز وب ام پیدا شده بود که با یاری خدا درست شد الان حدود دو روزه که تونستم به وب ام بیام و پیامهای قشنگ شما رو بخونم
خوشحالم که با شما در ارتباط هستم و ایشاءالله این ارتباط همچنان ادامه دار باشه .
سلام. دوست عزیز. فرزندان همیشه باید قدر دان محبت های پدر و مادر باشند، مایه تاسف است که بعضی ها اسیر مال دنیوی می شوند. و پدر و مادرانی که از دست فرزندانشان به خانه ی سالمندان می روند.... امیدوارم که همه ، انسانیت و دین اسلام را سر لوحه ی زندگی شان قرار دهند و گرفتار چنین معضلاتی نشوند. موفق و پیروز باشید.
سلام. دوست عزیز.هنوز مطالب زیبای به روز وب شما را نخوانده ام، خواهم خواند. راستش من وب دوم ( داستانهای زیبا ) را بستم. برای من اداره ی دو وب خیلی مشکل بود و من تمام داستانهایی را که از چخوف و دیگران می گذاشتم با دست تایپ می کردم و بلاخره تصمیم گرفتم که بیشتر مطالب داستانهای زیبا را به ایمیل های بارانی منتقل کنم. می خواستم این مسئله را که آدرس وب دومم مسدود است را بگویم که شما آدرس را از روی وب خود و دوستان بردارید. ظاهرا فراموش کرده ام. موفق و موید باشید.