X
تبلیغات
رایتل

سالمندها - خاطره

نگاهی به وضعیت سالمندان - پزشکی سالمندان - داستانهای سالمندان - مدیر خانم بشیری


پیرمردی کهن سال با پسر و عروس و نوه چهار ساله اش زندگی می کرد. دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی راه می رفت. یک شب هنگام خوردن شام، مقداری از غذا را روی میز ریخت و بشقابش را شکست. پسر و عروسش از این کثیف کاری خیلی ناراحت شدند، لذا تصمیم گرفتند که او را طرد نمایند چون با این کارها تمام خانه را به هم می ریخت. آن ها یک میز کوچک غذاخوری برای او تهیه کردند و در گوشه ای از اتاق قرار دادند، سپس از وی خواستند تا به تنهایی غذا بخورد. عروس خانواده به او گفت که چون بشقابت را شکسته ای باید از این پس در کاسه چوبی غذا بخوری. خلاصه همه خانواده او را سرزنش کردند و پدر بزرگ هم اشک می ریخت و چیزی نمی گفت. یک روز قبل از شام پدر خانواده متوجه شد که پسر چهار ساله اش با چند تکه چوب بازی می کند به همین دلیل رو به او کرد و گفت: داری چه کار می کنی؟ پسر هم با شیرین زبانی جواب داد: می خوام برای تو و مامان کاسه های چوبی درست کنم تا وقتی پیر شدید، در آن غذا بخورید! از آن روز بود که همه ی خانواده متوجه اشتباه خود شدند و بار دیگر به همراه پدر بزرگ سر یک میز غذا خوردند.



منابع این نوشتار محفوظ است.


[ سه‌شنبه 10 دی 1392 ] [ 20:05 ] [ ----- ]

[ 3 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

☆天使の羽(白)*HoneyCandle☆

پر سفید

Rainbow ButterflyⅡ

پروانه ها
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • موسیقی